تبليغاتX
A mon ami


A mon ami

آنچه امروز ثابت میشود زمانی تصور شده بود.ویلیام بلیک



اولین روز که اومدم تو رشته ی هنر و در هنرستان تجسمی دختران (که همین الان هم یکی از بهترین

 هنرستانای تهران به شمار میره) پا گذاشتم ریاست کل فرهنگ و ارشاد برای ما سخنرانی کردند! و

  گفت(ند):شماها رکن و پایه ی سلیقه ی جامعه هستید و از این رو باید به اطراف خودتون یه جور دیگه

 نگاه کنید!!!!

یه مقدار گذشت !!!

الان که در دانشگاهیم! و مثلا باید کلی به این اطلاعات ما روکش واقعیت ببخشن با این دوگانگی روبه رو

 شدم که اینجا کجا و بیرون کجا!!!

در دانشگاه بااستادهای باوقارمون!!(که  خودشون رو به برای به سخره گرفتن جامعه آماده کرده اند)ما

 ماندیم و هزاران سوال!!؟؟؟؟ که ما در این خراب شده که اسم دانشگاه داره چرا به دنبال این اساتید در

 بیرون از دانشگاه و در آتلیه های نمورشان باید پا گز کنیم؟؟؟)یا اینکه به شوق فراگیری علم و فنون یا به

 قول بعضی ها نگاهی نو به جامعه و اطرافمان با فلان استادی کلاس برمیداریم که سرآمد اخلاق ورزشی

 در هنره!! اما و میبینیم که جا تره و بچه نیس و استاد بیرون کلاس مشغول وراجی(واقعا وراجی و زر زر

 کردن های روشنفکرانه با سایر اساتیده) دلیلش را هم این بیان میکنند:وقت من طلاست!!!!

این از دانشگاه که بماند.

دربیرون دانشگاه خلاقیت به مرحله انفجار رسیده!!!!دیوارهای تهران رو با موزاییک هایی که حمام رو  

باهاشون میپوشونن تزیین کردن و اونوقت به این میبالن که ما عین خلاقیتیم!!!!

اونوقت این مردم هستن که در تاکسی و مترو میگن :زیر پل ها عین حموم شده!!!!!

یا طرح کاغذ دیواریه٬دیوارهای تهران بزرگ!!!خدایا!!

دیروز شنیدم که یکی از برو بچس دانشگاه کاری فروخته ۱۰۰۰۰۰۰۰میلیوت تومن!!!! و این مبلغ آن چنانی

 در هنر محسوب نمیشه چون به دلایل مختلف!!!!

هدیه تهرانی نمایشگاهی از کارهاش رو در خانه ی هنرمندان برگزار کرده و این جور که بوش میاد انگار

 ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰تومن هم فروش داشته!!!!!!

باز یکی از طراحان شاخص ما یک نمایشگاه گذاشته و ۳۰۰۰۰۰۰۰تومن فروش داشته!!!!!

خب!!!

اصل مطلب...ابازیگران و خواننده و ...بماتند که من خودم با چند تن از اونا از نزدیک آشنایی دارم!!!!

این به معنای اخص کلام!!یعنی هنر!!!!! مردم!!!!!اصالت!!!!!و این که:

                          ما وقتمان طلاست!!!! کلاس های بی استاد!!!!وراجی!!!!

هنر نزد ایرانیان است وبس!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط petti| |

سلام و صد سلام

آهنگ ساعت  ۹سیروان خسروی هفته ی پیش در رادیو  هلند نامبر ۱ شد یوهو!!!!

اینم سایتش:sir1

اینم لینک رادیو هلند:www.funx.nl

sir1

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط petti| |

منفعلا شوت شدم به سمت کار!!!
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط petti| |

اصلا معولم نیست که کی به کیه؟؟!!از این ور کتاب از اوانورم هی میان هندونه زیر بغل اینو اون میذارن از

یه ور دیگم یکی میاد زیر آب همونیکه تا دو دقیقه پیش اومده بود و شیرینی همون جا رو خورده بودو

 میزنه!!!!

بعد منم این وسط !!!

این نمایشگاه مطبوعات هم برا خودش سورو ساتی داره ها!!!!خیلی اومدن و میان و هی خواهند آمد

 اما هنوزم مکان همون خراب شده ی سابقه میدونین این فضا حاکمه اگرم که نخوای باید بخوای و گوش

 هیچکسی هم به حرفای شما بدهکار نیست!!!

من با ده کیاو مجله برگشتم خونه !!!!

از دست این مردم پر مطالعه!!!

black

پ.ن:شکور هم اونجا بود!!!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط petti| |

 

اگه لحظه ای زیر پای من بیشتر سر میخورد من الان مرده بودم.چنان با ضرب به زمین اومدم که شیشه

   اتاقم شکست!!!خورد شد و ریخت دقیقا در مسیری مخالف من!!!

در حین افتادنم یه آن به این فکر کردم که من از کجا دارم میوفتم؟؟از بالکن به سمت حیاط که سه طبقه

 با من فاصله داشت یا از توی بالکن ! حتی فکر به اون حالت منو ترسونده بود!!وقتی بعد از گذشت چند

 دقیقه بلند شدم با دیدن خورده شیشه ها جا خوردم و از این هراس داشتم که نکنه یکی از این خورده

 شیشه ها مجروحم کرده باشه اما خدا بهم رحم کرد و یه تلنگر  کوچیک بابت یه سری از خطاهای

 زندگیم بهم داد.

از خدا ممنونم!!!

 life

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط petti| |

من اگه نباشم ...

کی به فکر اینه که با هر گذشت روز جهانی کودک بره تو آینه به خودش نگا کنه و بگه :ای بابا!کلی از

 عمرمون رفته و ای داد دیگه از این روزگار که نمیذاره آدم یه فلاش بک بهش بزنه .مثه برق و باد میگذره.

من کودکی رو با هیچ چیزی عوض نمی کنم چون احساس میکنم هر چی دارم از همین کودکیم دارم و

 هر چیزی هم که قراره در آینده داشته باشم حاصل همه ی اون آرزوهای کودکیه!!!!

هزاران شمع در هر لحظه ی زندگی ما روشن میشن و به راحتی با یه بی اعتنایی خاموش میشن.

روز جهانی کودک هشداریست برای همه ی ما تا یه تلنگری به خودمون بزنیم که چی میخواستیم والآن

 داریم چه مسیری رو میریم.

roozegar

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:0 قبل از ظهر توسط petti| |

 

farshid shafi

نمی دونم تا به حال شده که دیدن شخصی یکی از آرزوهای بزرگ زندگیتون باشه یا مثلا  رفتن به یه جایی که دوست دارید برید از ته دل!

اولین بار که داشتم  میرفتم شمال رو یادم هست! یه کتاب مامانم برام خرید  به اسم "شاهکارهای ادبی جهان" من این کتاب رو از اول سفرمون تا آخر سفرمون میخوندم.

تصویر کتاب مربوط به داستان گالیور بود!

ازا اون روز تابه حال سال ها میگذره و من هنوز اون کتاب رو دارم .تا اینجا شاید به ذهنتون اومده که من

 شاید بازیگر نقش گالیور رو دیدم البته که اینجوری نیست!!!اونو که خدا بیامرزه! "ریچارد هریس" و

 میگم!!!

تصویر ساز اون کتاب "فرشید شفیعی" بود و من از اون روز تا به الان خیلی دوست داشتم توی این همه

 نمایشگاه تصویر سازی که میرم خب ببینمش!یا توی همایش ها٬ ورک شاپ ها٬و خلاصه ....

من به آرزوم رسیدم!!!!

ایشون الان به عنوان استاد تصویرسازی منه !!!!!

پ.ن (اینو از امین یادگرفتم):در همین جا از خدا میخوام که همه به آرزوهاشون برسن.

کپی نوشت:به دنبال آرزوهای خود باشید و دست از آن نکشید.

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط petti| |

یادمه از موقعی که یادمه کنارم بود!

همدیگرو دوست داریم زیاد...

اگه قهر کنیم زود آشتی میکنیم!!!

دوری روی ما اثری نداره!!!

اما همین دیروز دلش شکست!!!

دل منم شکست وقتی چشماشو گریون میدیدم!!!

سمانه ٬ دوست دارم!

من رو هم در این غم بزرگ شریک بدون!!!

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط petti| |

یه چیزایی قابل درک برام نیستن یعنی نمیدونم چی میشه  که آدما یه هو این قد بی خود و بی جهت

 دوستاشونو به باد فراموشی می سپرن.من هنوز دوستان دوران کودکستانی مو یادمه هر چند که الآن

 اگه ببینمشون ممکنه خب دیگه نشنا سمشون اما هر دفعه که عکسامونو میبینم اسماشونو میگم و به

 یاد خاطراتمون یه آه از ته دل میکشم !من در اون دوران یه دختر خیلی شیطون بودم و به کار همه کار

 داشتم.البته شیطون بی ادب نبودما.اشتباه نکنین فقط تا حدودی فوضول که البته کنجکاوی بهش میگن

 بودم،هنوزم یه ذره هستم...

یادمه توی مهد با همه ی بچه ها دوست بودم و پیش همه شون هم محبوب بودم آخه هر چیزی میگفتم

 انجام میدادن!!مربی مهد از دستم شاکی بود و هر روز موقع خداحافظی چوقولیمو به مامانم می کرد که

لطفا به فاطمه بگید نباید به بچه ها اینو یاد بده،اونو یاد بده .من یه سری شعر فولکلور ایرانی بلد بودم که

 اونم مامانم بهم از روی نوار یاد داده بود.وقتی که موقع خواب میشد برای بچه ها میخوندم یا موقع ناهار

 که داشتیم می رفتیم توی سالن غذاخوری با دوستام که اون اونو یاد گرفته بودن میخوندیم وهمین

 مربی های مهد رو عاصی میکرد.

اما یه روز از همین روزهای معمولی که من میرفتم به مهد یادمه که کلاس خمیر بازی داشتیم من توی

 خونه خمیر بازی زیاد می کردم.آخه مامانم خیلی برام این چیزا رو می خرید منم خب یاد میگرفتم

 دیگه .از قضا اون روز مربی مهد ما سرش شلوغ بود آخه نزدیک دهه ی فجر بود و داشتن راهروهارو تزیین

 میکردن.با بچه ها توی کلاس بودیم که گفتم بچه ها میخواین یه بازی خوب تر از اینیکه الان داریم داشته

 باشیم؟دیدم که هیچ کس ناراحت و شاکی از این  پیشنهاد من نشد!!!

گفتم همه ی خمیراتونو بیارید یر میز منو مصطفی  و مهیا (اینا دوستای مهدم بودن)همه اینکارو کردن.

-حالا باهم یه نونوایی راه میندازیم. با همدیگه یه نون وایی راه انداختیمو مثلا من شدم نونوا و به بچه ها

 نون میدادیم.

خمیرا رو زیر میزم که مثلا تنور بود میزدم و میدادم به بچه ها.بچه هام ساده اونارو میخوردن.بعر اینکه

 مربی اومد و تعدادی از این خمیرهارو دید یه نیگاه به میز ما کرد .هیچی نگفت و به بچه ها گفت که برن

 سر جاهشون.

وقت خواب بود که مربی اومد و جلو همه به من گفت امروز روز جایزه تو بود اما چون شیطونی کردی جایزه

 بی جایزه....

و باز بعداظهر و مربی و من ومامانم....

دلم برای همه ی دوستام تنگید چه حالاییا چه قبلنیا.....

اینم من در بچگی!!!

fatemeh

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط petti| |

سلام سلام

میبینمتون!!!!

کجا؟؟؟؟ نمایشگاه لیدا جوننننننم!!!!!!!

donyaye ajib

نشانی نمایشگاه :

گالری لاله : خیابان فاطمی - جنب هتل لاله

افتتاحیه:

 شهریور ماه ۱۳۸۸ - ساعت ۱۶ تا ۲۰
همچنین این نمایشگاه تا روز ۲ مهر ماه ۱۳۸۸ دایر می باشد
بازدید برای عموم آزاد ست
هر روز از ساعت ۹ الی ۱ و ۳ الی ۷ بعدالظهر
به جز روزهای جمعه و تعطیل ( روز عید فطر تعطیل می باشد )

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط petti| |


Design By : Night Skin